تبليغاتX
♥ تنهایی من . قانون تو ♥

من نیستم تا بدانم کیستم...

من می روم تا بدانم چیستم...

هیچم انگار پوچم ...

اصل می خواهم ...

 

وصل می خواهم...

 

آری اصل من این بود...

 

وصل من این بود...

 

تا ابد من با خدا تنها .

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تمام تنهایی دنیا امشب با من است!!!

سکوت ، سکوت و سکوت ... 

در ذهنم هیچ خاطره ای گذر نمی کند...

گویی آنها هم مرا در تنهاییم ، تنهایم گذاشته اند...

کیست که درد تنهایی مرا تجربه کرده...

کیست که مرا در این حال بفهمد...

می شکند سکوت تنهاییم با طنین صدای گریه ات...

خوش به حالت که چه ساده اشک می ریزی!!!

چه سخت است برای مرد...

« گریه »

می فشارد بغض گلویم...

سخت کرده نفس کشیدنم را...

به گریه های تو حسودیم می شود!!!

شاید عذاب من همین باشد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت توسط یه پسر تنها |


من تکرار مداوم یک مرگ نیمه تمامم...

 که به انتها نرسیده ...

کسی مثل هیچکس...

من همانم که...

همچون هیچکس در تنهایی کسانی قدم میگذارم ...

و آنها را در آیینه ی بی کسی

و در تابلوی رسوایی نشان همگان می دهم.

من همانم که...

بی نشان در بی کسی همگان به دنبال کسی می گردم ...

که هیچ بودنم را به یکتایی تبدیل کند...

پس مرا یاری ده که با درد بی کسی بسازم...

 و یا رستگارم کن ...

تا تو را که همچون من مثل هیچکسی بیابم ...

تا با هم به مرز یکتایی رسیم...

 و در یک قدمی پایان به سرآغاز  آغاز  برسیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت توسط یه پسر تنها |


به سوی نقطه ی روشن پرید

به سوی نقطه ی روشن 

که در درون حبابش نشسته بود

 آنجا پرید

حباب مانع بود پرید

حباب محکم بود  پرید

کوفت تنش را به مانع محکم

گداخته بود چراغ و شب 

 سیاه بودو تنها و  . . .

÷رواز در حباب . . .

در بی نهایت تنهایی و استیصال نبودن کسی

 

در این ظلمت بی کسی

 

حتی سفر را خاموشی در کنار نیست

 

تا شاید تنهایی را دو تا کنی

 

و این است معنای حقیقی تنهایی...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت توسط یه پسر تنها |


کاغذی مچاله می شود،

   شعری می میرد

  و شاعری

   بر تابوت شعرهایش می نویسد:

  می روی از بر من

  نیمه دیگــــر من

 

دوست می دارم این زیستن عجین با مرگ را...

هر چند دردناک...هر چند سخت...هر چند تنها...

و نگاه می کنم به بودنم که چه پر بار تر می شود هر بار...

شاید از این روست که این همه آرزو دارم به توالی این مرگ ها...

و چیزی در من هست ...

قدرت خونینی شاید که کشتن را خوب می داند...

و من قربانی همیشگی اویم...

خود خواسته...چرا آمده ..چرا هست؟

می دانم و نمی دانم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت توسط یه پسر تنها |


تو از هیاهوی آفاق دور می آیی
 
من از حضور پر از شور و حال تنهایی

مرگ

تکرار مکرر یک حقیقت

زندگی

اجبار به  بقا

انسان،

بقا برای تکرار حقیقت...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت توسط یه پسر تنها |


ای نسیم  سحرگاهان وقتی از مزارش می گذری  به او بگو

نگاه من همواره قدمهای شتابانش را  جستجو می کند.

TinyPic image

و اگر میدانستی

که چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی    که چرا تنهایی ؟

 

من تنها میان اینهمه  تنها تنهای تنهایم

و تنها با تنهایی توست که با تنهایی خویش سازگارم .

 

تا کنون  رفیقی پیدا نکرده ام که

 به اندازه ی تنهایی رفاقت داشته باشد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط یه پسر تنها |


انگار که یک تسلسل بیهوده را طی می کنیم              

عاشق می شویم..........شکست میخوریم

عاشقمان میشوند......شکستشان می دهیم

دوباره عاشق می شویم........شکست میخوریم

 تا این اصل ساده را بپذیزیم

که هیچکس دوستدار همیشگی ما نمی ماند.  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط یه پسر تنها |


ديرگاهيست كه تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آيينه زمن بي خبر است

اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كني

تا نبينم كه چه تنها شده ام...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط یه پسر تنها |


بچه ها سلام...

اول یه گله اونم این که به پستای من نظر نمی دید...

در این پست رو با کلی دردسر فارسی نوشتم ...

دونه دونه حروفا رو گشتم پیدا کردم دیگه بهونه ای واسه نظر ندادن ندارید ...

در ضمن هر شعری هم که می گم همشون ربطی به حالت روحیم نداره...

من خیلی هم شادم شما هم باید مثه من باشید...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط یه پسر تنها |


تنهایم

اشکهای بی کسی ام جاری

در کوچه های زندگی

تنها و بی کس زیر باران غم زده قدم می زنم

صدای پایم را حتی خود نمی شنوم

اشکهایم

بسان زندگیم شور است

باران تو ببار

شاید صدایت مرا از سکوت ابدی در آورد

صدای باران در ناودان زندگی

تکرار می کند

تو تنهایی . تو تنهایی

آخر کوچه رسیدم

طاقتم طاق است

جویبارها جاری

همچنان اشک های بی کسی خواهم ریخت

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط یه پسر تنها |